تبلیغات
موج زیبای من

موج زیبای من

دوشنبه 19 دی 1384
من رانده ز میخانه ام از من بگریزید
 
دردی کش دیوانه ام از من بگریزید
 
در دست قضا جان به لب و دیوانه می ناب
 
سر گشته چو پیمانه ام از من بگریزید
 
ان شمع خوارم که ره انجمنم نیست
 
مهجور ز پروانه ام از من بگریزید
 
دیوانه زنجیر عشق محالم
 
افسونی افسانه ام از من بگریزید


[ دوشنبه 19 دی 1384 - 12:01 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [دلتنگی ها , ] [+]

چهارشنبه 25 آبان 1384

یا هو

 سلام دوستای عزیز

با اجازتون من یه وبلاگ دیگه زدم تو بلاگ فا البته به خاطر مشکلی که با میهن بلاگ داشتم

اونجا هم سر بزید حتما موضوعشم فقط شعر ونثر های انتخابی منه

خوشحال میشم

http://mosafer-58.blogfa.com



[ چهارشنبه 25 آبان 1384 - 10:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [دلتنگی ها , ] [+]

پنجشنبه 21 مهر 1384

یا هو

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین!



[ پنجشنبه 21 مهر 1384 - 11:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [دلتنگی ها , ] [+]

پنجشنبه 14 مهر 1384

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم

من در این شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید ...
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
...



[ پنجشنبه 14 مهر 1384 - 09:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [شعر , ] [+]

سه شنبه 12 مهر 1384

یا هو

ضیافت نور

باز هم یکسال گذشت ...

آمـد بهــار دلهـا ، غم را زدل درو كن
عشق وصـال جانان ، در سینه جستجو كن

می‎‎بـارد از محبت ، ابـر عنـایت یــار
تن را به زیر بـاران ، مسـتانه شستشو كن

در خلوت شـبانه ، بـا یـاد او عجین شـو
با آب چشمه حق ، بنشین د می وضــو كن

زمـزمـه نیـایش ، جـاری نمـا به قلبت
با ذره ذره جــان ، بـا او گفتــگو كن

بگشـا به روی دستت ، اعجـاز پاك احمد
گنجینــه صفــا را ، جانانه زیر و رو كن

از خرمن عطایش ، بر چین خوشه ای چند
ویـــرانه نیـازت ، مملو ز عشـق او كن

آن خرقه ریا را ، همچون ‹‹رهـا›› بیفكن
زین فرصت طلایی ، رو حفظ آبرو كن

التماس دعا





[ سه شنبه 12 مهر 1384 - 09:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [دلتنگی ها , ] [+]

چهارشنبه 6 مهر 1384

یا هو

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است
؟





[ چهارشنبه 6 مهر 1384 - 09:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [دلتنگی ها , ] [+]

سه شنبه 5 مهر 1384

یا هو

سلام بعد از مدتها دوری بازم برگشتم

زندگی

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل
كلاس درس آورد . وقتی كه كلاس رسمیت پیدا كرد استاد یك لیوان بزرگ شیشه ای
از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه
برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان كه با تعجب به او
نگاه می كردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های
داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را كمی تكان داد تا ریگ ها به درون فضا های خالی
بین قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است
؟ همگی پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت
.
ذرات شن به راحتی فضاهای كوچك بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر كردند .
استاد یك بار دیگر از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ دانشجویان
همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .

استاد از داخل جعبه یك بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی كرد . آب
تمام فضاهای كوچك بین ذرات شن را هم پر كرد . این بار قبل از این كه استاد
سوالی بكند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده
ها تمام شد استاد گفت : این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها
هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان
هستند . چیزهایی كه اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان
باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است .

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد : ریگ ها هم چیزهای دیگری
هستند كه در زندگی مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چیزهای كوچك
و بی اهمیت زندگی هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ،
دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند . این وضعیت در مورد زندگی شما
هم صدق می كند .

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف كنید كه واقعا اهمیت دارند .
همسرتان را برای شام به رستوران ببرید . با فرزندانتان بازی كنید . و به دوستان
خود سر بزنید . برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های كوچك همیشه وقت هست .
ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید . بقیه چیزها حكم ذرات شن را دارند.



[ سه شنبه 5 مهر 1384 - 09:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [دلتنگی ها , ] [+]

دوشنبه 4 مهر 1384

یا هو

یه شب مهتاب

یه شب مهتاب ، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه،
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بیشه‌ها
یه پری می‌آد ، ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره، تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه، موی پریشون...

یه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، ته اون دره
اون‌جا که شبا، یکه و تنها
تک‌درخت بید، شاد و پرامید
می‌کنه به ناز، دس‌شو دراز
که یه ستاره، بچکه مث
یه چیکه بارون، به جای میوه‌ش
سر یه شاخه‌ش، بشه آویزون...

یه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، از توی زندون
مث شب‌پره، با خودش بیرون،
می‌بره اون‌جا، که شب سیا
تا دم سحر، شهیدای شهر
با فانوس خون، جار می‌کشن
تو خیابونا، سر میدونا:
عمو یادگار! ، مرد کینه‌دار!
مستی یا هش‌یار، خوابی یا بیدار؟



[ دوشنبه 4 مهر 1384 - 08:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| مسافر ] [دلتنگی ها , ] [+]


نوشته های پیشین ...

+
+
+
+
+
+
+
+
+
+ روز میلاد
+ یاهو
+ غم نان
+
+ پند
+

صفحات :
1 2